خرید بک لینک
بلای عشق عظیمست لاابالی راچو دل به مرگ نهاد از بلا چه غم دارد___________________________عشق داغیست که تا مرگ نیاید نرودهر که بر چهره از این داغ نشانی دارد___________________________ گر سر برود فدای پا

برچسب: نویسنده: طاها مهدوی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 16:02

گاهی کوچکتریم از صبری که باید در پیش بگیریم.
و برای همین موقعهاست که به یقینی بزرگتر از خودمون نیازمندیم. یقینی که به چنگ آوردیم برای روزهایی که به محدودههای خودمون میرسیم. و به محدودیتهای خودمون.

برچسب: نویسنده: طاها مهدوی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 16:02

میروی و گريه میآيد مرا
اندکی بنشين که باران بگذرد

امیرخسرو دهلوی

برچسب: نویسنده: طاها مهدوی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 16:02

خوبان که به هم گرمی بازار فروشند,با هم بنشینند و خریدار فروشند,ما نامه و قاصد نشناسیم و نبینیمارباب نظر دیده به دیدار فروشند,حیران شدهگان تو به خورشید قیامتآسودگی سایهی دیوار فروشند,ما معتکف, گوشهی تنها

برچسب: نویسنده: طاها مهدوی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 16:02

تنها نشین گوشهی غمخانهی خودیم,گنج غمیم و در دل ویرانهی خودیم,لب تر نکردهایم ز جام و سبوی کسجاوید مست جرعه و پیمانهی خودیم,با غم نشستهایم به تدبیر عقل خویشما آشنا به دشمن و بیگانهی خودیم,بس در گشوده

برچسب: نویسنده: طاها مهدوی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 16:02

نه تنها بر سر راهت مسلمان دیده میدارد
که گه کافر ترا بیند به راه آید ز بیدینی

اوحدی

برچسب: نویسنده: طاها مهدوی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 16:02

«ایمان» همواره در معرض آزمون قرار داره. «ایمان» و «آزمون» نزدیکترینها به هم هستن. ایمانی که هر آن آزموده نشه، باید به وجودش شک کرد. و انسان موجودیه که از لحظهی رخ دادنِ «ایمان» بهطور تمام قد به عر

برچسب: نویسنده: طاها مهدوی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 16:02

شاهدان در جلوه و من شرمسار کیسهام
بار عشق و مفلسی صعب است میباید کشید
----------------------------
هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق
بر او نمرده به فتوای من نماز کنید
----------------------------
ترسم که روز حشر عنان بر عنان رود
تسبیح شیخ و خرقه رند شرابخوار
----------------------------
حریف عشق تو بودم چو ماه نو بودی
کنون که ماه تمامی نظر دریغ مدار

حافظ

برچسب: نویسنده: طاها مهدوی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 16:02

_ سخت بود؟
_ چی باید بگم؟
_ چهطور خودتو روسوندی؟ میدونیم...
_ نمیدونم. تنها بودیم. همهمون، و معلوم بود که باید حرکت کنیم. حق هم داشتیم. نداشتیم؟
_ وقتی که حرکت کردید، یعنی داشتید.
_ مثل تماشای حرکت ابرها بود. ابرهایی که بودیم. مثل حرکت سایهی یه درخت از طلوع تا غروب. کشدار. مسحورکننده. کسالتآور. و اینجا بود که شروع شدیم.
_ خواستهای داری؟
_ خواستهام؟ همین گفتوگو بود، که رخ داد.
_ همیشه دوست داشتی با خودت گفتوگو کنی.

برچسب: نویسنده: طاها مهدوی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 16:02

_ یعنی واقعاً میخوای دوباره بنویسی!؟ میدونی که مسیر رو ممکنه گم کنی، و گاهی رو چیزایی تاکید کنی که مبهم باشن. چهطور میخوای کنترلش کنی؟_ چی رو؟_ وضعی که ممکنه پیش بیاد رو._ برگردیم به مثال ماهیها،

برچسب: نویسنده: طاها مهدوی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 16:02

صفحه بندی